قهوه ات را به جهنم که تلخ می خوری
از لای دست
فیلتر قهوه ای
توی شن های نقاشی گم شدم
با لهجه ای شبیه هیچ چیز
سال ِ عمرم کشف می شود
خط می کشد خودش را به دنبال من
در دایره با خود به هم می خورد
حالم از این بدتر که نمی شود
دم کشیده،بریزش!
بوی دود خون خانه را لای سیمانی ترین شکاف
پخش می کند
و کسی از من و لای ِ دیوار نمی پرسد...
هوای من هنوز
پس از بیماری ِسیگار
که حلقش را برایم شعری نوشته
دم کشیده،ریختم!
با سری که توی تنم تکانی نمی خورد
گلاویزی ِشرم و عرقی کهنه
دستم به لای پنجره نمی رسد
اما هنوز دیوار به قامت ام تکیده
و خانه په برجاست...
برای خودم نقش می زنم،حالا که همه چیزنقش گرفته و دست از معنا کشیده
و خودی دیگر در میان نیست،می زنم،نقش می زنم چرا که این مهم به
اعتراضی کودکانه می ماند.
برای خودم تنها این کلمات هستند که شعر می شوند،به تصویر می روند،دست نوشته،نوشته
می شوند و در آخر چیزی نمی ماند جز نمایی کثیف از خواب و
چای و دفتر و خودکار.
این شبها مثل سالهای گذشته می بایست تلخ می بود که بود.جمعه نیست،غروب نیست که چای
روی میز سرد شود،گذر ِ سال و ماه است که لعنتی پیر نمی شود،
تنها از لحظه ای به لحظه ای جان می دهد،و آنکه پرتاب می شود پلکهای
خسته ی من است که هیچ گاه نمی پرد.
بیهوده نیستم،شاید هنوز پا برهنه به دنبال عریان ِ تنم گیج می روم و دنیا را
وارونه معنا می کنم.
دارم بزرگ می شوم و دستهایم کوچکتر از من کنارم آویزان می شوند وقتی راه خانه را گم
می کنم.
و گه گاه سر از دوستانی در می آورم که قدیمی اند و تنهاییمان را با شعری
هرز می رویم و ما ... خوشبختیم!!!
خوشبختیم و هر از گاهی کنار رودبار،نامش همین بود شاید،از سینما تا سید
روان می شدیم و دست به ماندن نمی دادیم.
سینما خیال ما نبود، هشت و نیم خیال ما بود که سینما شد،ما که دستهایمان را در آینه
سوزاندیم و ماجرای نیم روز مان چندان مفصل نبود.
کودکانه گریستیم؟؟!!!
یادمان نمی رود که کودکانه نبود.ما بزرگ می شدیم و دخترک های پر چین ِ
دامن های رنگینمان یگان دوگان به تاریکی می زدند...
اول بار که برایمان عشق در می گرفت کودکانه بودیم،دست که در دست بودیم کودکانه
بودیم،ما خوشبخت بودیم وناگهان به زمان فراق مادران ِ داغداری شدیمکه باکرگی ِ دستهامان را هیچ گاه کسی ندید!!!
خندیدیم بی آنکه لبخندی حتی. و ما از کودکی تا پیری سفر نکردیم،مبعوث شدیم.
چاره نبود،عقل ما فراتر از هرزه گردی ِ مرغ های ِ کرچ خانگی بود!!!
در ما آنکه خدا بود شکل می گرفت،کافر نبودیم،رعنا بودیم که تا پاییز
قد کشیدیم و سپس،سر شکسته،با خدا به مساوات تقسیم شدیم!!!
چاره نبود،پریشانیمان تمامت مارا به راههای بسته ی سیاست کشید،کنار شدیم و پهلو گرفتیم و
سیاستمان در هیچ سندی مهر نخورد که بالهایمان سوخت.
ما ... خوشبخت بودیم!!!
نفس که از ما می رفت روی یک خیابان ِ شرجی پهن می شدیم و تا دم بود پا
می خوردیم و غروب که به خانه باز می گشتیم برای مادرانمان نماز می خواندیم.
ما فلسفه و فیلم را نیاموختیم،تنها گذر کردیم و با تصویر در
آمیختیم. ما آبستن ِ دنیایی بودیم که می ساختیمش و سبز نبود.
سرزمینی بی صاحب بودیم که تنها ما را با رویا یارای برابری بود.
و مرگ حرف تازه ای بود،اگر کشت می کردیم...
حبسی طولانی در نفسی که چندی پیش تر به باد داده بودیم،
و ما خوشبخت بودیم...

