تبليغاتX
دل نوشته ها

محاکمه در خیابان!!!

 

تنهايي ام به تن ها نمي رسيد

حالا توي سكوت كوچه كه راه مي روم

پشت درختها تورا آويزان كرده اند...

توي سرم دار خورده اي و دستم كوتاهي و بلندي نمي شناسد

تو را كه آوردند هزاران ِ بادهاي همسو و خلاف

شراب شدند و شوكران تورا نوشيدند

مست كنار پاهاي آويخته ات،بوسه باران گريستن،

به عقل فاخرم شليك كردم...

تو به بالا،

به تعليق منحرف شدي،

دست هاي سبز مرا بردند،

تو منحرف شدي و من ديگر به اين جهان نيامدم...

فاشيسم عليه خودش تيغ كشيد

و مردم قتل عام شدند و

تو به تعليق منحرف شدي...

+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 5:54 PM توسط سارا حمزه |


 

 

 

به تمام یاران ِ رفته و یاران ِ رفته !!!!

 

 

ما درهای خانه را باز گذاشتیم

تا هوای سرد تو را به خانه نکشد...

توی کوچه هوا تو را برداشته بود و

به دیوار می کوبید...

ما سردمان بود و در راه

چکمه ی سواران به شکم اسبان کوبید و

خون از پهلومان روی آسفالت ریخت...

زنهای کوچه بوی نان را ریخته بودتد توی مشام خیابان

دیدیم نشسته ای برایت آب و مشام آورده ایم...

تابستان هم رسید و تو هنوز دور سفره ی ما نیامدی...

ما در لیوانت شراب ریختیم و سالها گذشت...

گفتیم به دنبال اسبان می دویم

لگد شده نقشمان زدی و

ما در لیوانت شراب ریختیم و

سالها گذشت و

ما و باران را به خاطر نیاوردی

حتی قابی،کنج دیواری

ما و تو را کنار هم نداشت....

غمگین نباش،

درهای خانه باز مانده و ما هنوز منتظریم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 3:37 PM توسط سارا حمزه |