محاکمه در خیابان!!!
تنهايي ام به تن ها نمي رسيد
حالا توي سكوت كوچه كه راه مي روم
پشت درختها تورا آويزان كرده اند...
توي سرم دار خورده اي و دستم كوتاهي و بلندي نمي شناسد
تو را كه آوردند هزاران ِ بادهاي همسو و خلاف
شراب شدند و شوكران تورا نوشيدند
مست كنار پاهاي آويخته ات،بوسه باران گريستن،
به عقل فاخرم شليك كردم...
تو به بالا،
به تعليق منحرف شدي،
دست هاي سبز مرا بردند،
تو منحرف شدي و من ديگر به اين جهان نيامدم...
فاشيسم عليه خودش تيغ كشيد
و مردم قتل عام شدند و
تو به تعليق منحرف شدي...
به تمام یاران ِ رفته و یاران ِ رفته !!!!
ما درهای خانه را باز گذاشتیم
تا هوای سرد تو را به خانه نکشد...
توی کوچه هوا تو را برداشته بود و
به دیوار می کوبید...
ما سردمان بود و در راه
چکمه ی سواران به شکم اسبان کوبید و
خون از پهلومان روی آسفالت ریخت...
زنهای کوچه بوی نان را ریخته بودتد توی مشام خیابان
دیدیم نشسته ای برایت آب و مشام آورده ایم...
تابستان هم رسید و تو هنوز دور سفره ی ما نیامدی...
ما در لیوانت شراب ریختیم و سالها گذشت...
گفتیم به دنبال اسبان می دویم
لگد شده نقشمان زدی و
ما در لیوانت شراب ریختیم و
سالها گذشت و
ما و باران را به خاطر نیاوردی
حتی قابی،کنج دیواری
ما و تو را کنار هم نداشت....
غمگین نباش،
درهای خانه باز مانده و ما هنوز منتظریم...


